تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 149


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

مرا بیشتر از هر کس می شناسد
از خیلی وقت پیش از این ها
همه ی ضعف های مرا می داند
و از تک تک آنها بهره می برد

عشق خائن
بسیار به خود گفتم
ضعیف مشو
راستی بزرگترین قصه این است
که آدمی به خود دروغ می گوید

برای صدا و نفس ظالم دلم تنگ شده است
اگر،اگر جانم را به آتش بزند
من که برای رویاهایش شبها منتظر بودم
حتی اگر به گردابم بکشاند
روزی حتماٌ تمام می شود
و عشق تاریک و کور پیدا می شود

و پشیمانی یواش و آهسته می آید
تنهایی بسیار سرد است
مثل عکس های بی رنگ

به اجبار من هم نمی درخشد

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 1:45 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset