شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چشم من مال خودم نیست تو گرفتیش به اسیری یادته ...یادته؟ اینا یادگاریاته زیر خشتای ترک خورده ی چارطاقی نشستم دیگه از ترسه دلم پنجره ی چشمامو بستم آبرو رفته و بغ کرده و رسوا شده هستم تو هوای خیش و بارونی گریه هام نشستم وقتی رفتی من شکستم رو شکسته هام نشستم منم و دلی شکسته دلی که مونده رو دستم یادته یادته اینا یادگاریاته
زیر بارون گریه کردم تا تو اشکامو نبینی
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت
8:1 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |


