تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 150


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

زیر بارون گریه کردم تا تو اشکامو نبینی

چشم من مال خودم نیست تو گرفتیش به اسیری

یادته ...یادته؟ اینا یادگاریاته

زیر خشتای ترک خورده ی چارطاقی نشستم

دیگه از ترسه دلم پنجره ی چشمامو بستم

آبرو رفته و بغ کرده و رسوا شده هستم

تو هوای خیش و بارونی گریه هام نشستم

وقتی رفتی من شکستم

رو شکسته هام نشستم

منم و دلی شکسته دلی که مونده رو دستم

یادته یادته اینا یادگاریاته

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 8:1 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset