شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
تولد من نزدیک است، امسال هدیه ات برایم چه خواهد بود؟
در آن قماری که دل باختن به تو بردم بود،
من بی تو مردم ، تو بدون من زیستی ، تو بریدی ، تو ...
محبوب لحظه های بیزاری من هستی
من درمانده اما، با تن خوابناک تو خشنود نمی شود،
بهبودی من از آرمیدن با تو، از یکی شدن فاصله گرفته
سرگشته و بی خود ، فرومانده ام در آن تاریکی،آن شب
بعد از آن که ماهی را در تنگ آب دیدی و گفتی که می خواهی خفه اش کنی
درها را بستی ،
بعدش من بودم و نبودن احتراس
گوسفندی ولذت تپش و نفس های تند و نیم بسمل
بعد از من گلوی چند نفر را بریدی؟
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت
9:35 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

