تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
من باید چی کار کنم , تا تو به باور برسی
دردمو به کی بگم , ای که برایم نفسی
نتونستم که بفهمم , واسه چي دلواپسی
تو خیال نکن که جای , تو رو میگیره کسی

تو با یک بهت غریبانه معصوم
تو با یک نگاه عاشق , ولی مظلوم
نمی دونم , این گناه چه کسی بود
که به ناباوری عشق , شدی محکوم

پشت یک ابر سیاه , نمی شه خورشیدو دید
در مهآلوده شب , آخر جاده رسید , آخر جاده رسید
وقتی از ناباوری , قلب تو پژمرده شد
سخت از دریای عشق , حتی یک قطره چشید

نمی دونی معنی دل بستنو , در اوج باور
وقتی که مستی می اسیر در حجاب ساغر
نمیدونی که چه سخت , شبو تا سحر دویدن
به طلوع صبح یک عشق , ولی هرگز نرسیدن



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:56  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10