شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
روزهای خونین
دیوارهای کثیف
در دهان ها بوی گند شعار
سبز هرزها بر زمین
و کسانی کمتر از سلمانی ها
تازه فکر اصلاح افتاده اند
این طرف هم دستبند هایشان
به نشانه ی اسارت ذهنی کوچک
که به ودیعه دارند ، حال هر پروانه ی آزادی را می گیرد
در بناداری که کشتی های ایمان بار می گیرند
پارچه به سر ها با کت و شلوار پوش سازش می کند
کاش در شعر تو صحبت باشم
من ازین جانور ها زیر پوست انسان؛ سبز باشند یا سرخ
واهمه ای ندارم
من به فکر ایرانی هستم که آزاد باشد
مردمانی که اگر از پی دین بروند،
از سر وجدان خود نگذرند
نه این که می خواهند به چپاول خود برگردند.
کوسه ها و گربه های نر و میرغضب گرچه هنرمند باشند
پیش من اندازه ی آفتاب نمی ارزند.
من بلندای دماوند را خالی از هر توطئه ی قدرت می خواهم
روزی که مردم بیچاره دست مایه این فرصت طلبی ها نشوند
و خود از میان خود فریدون آرند
ضحاک را در بر کشند
و میهنم را به اعلای تمدن باز برسانند.
| Designed By : b4sunset |

