تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 161 سعادت


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

دل که سهل است ؛ از تو ،پاییز تو را می گیرم
و به پژمردگی ات ای درخت افرا، هیجان می بخشم
تو کتابی که ورق خورده ای  از باور من
صفحات آخرت را رو کرده ای بر من
و من از برگرداندن تو دلسردم
که از آغاز بنشینم و بخوانم که آدم و حوا
چون ما
از درختی میوه ای را چیدند
و به جرمی که دانشش می نامند
سقوط کرده اند
به کجا و از کجا را نمی پرسد کس
و زبانی که تکلم به آن می کردند
خوب نگاه کن این تویی
که بهشت را فروخته ای
و از  آنکه به جلد جدیدت دست خواهد زد، غبطه خواهم خورد
من رشک خواهم برد
به تو مدیونم اگر که دلت را به خود نبخشایم
در میانه ی شب های بلند غربت
مقصدی نیست قصدی ندارم من
با تو باید دل شب ها را شکست
و تو را میان راه ها بست
این روایتی است که خواهی شنید
از تو انکار و از من اقرار
از تو اکراه و از من اصرار
ای که از چهار ستون کالبد شیشه ای ت، حرارت می بارید
ما بدهکار آفرینش نیستیم
 و سعادت را روزی
شده از زیر سنگ
شده یک ثانیه قبل از مرگ
خواهیم یافت
و ملک الموت را به خنده مسخره خواهیم کرد
نشو دلسرد که من
من تو را از  قلمرو خورشید شرق آورده ام
که برایت نقشه های داشتم من


نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:35 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset