تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
شنبه شانزدهم آبان 1388
دوست من می دانم که تنها برای او زندگی می کنی
و او هم می داند
اما تو را نمی بیند چنان که من می بینمت
به خواهش از دهانم می خواهم که بگوید
آنچه را که در میانه ی مستی گفت
که با پوست توست که رویای شب را دارم
و من دیوانه می شوم با هر دکمه ای که باز می کنی
او تو را ندیده که می لرزی، منتظر یک واژه،هر اشاره ،یک آغوش
او تو را آنچنان که من می بینم آه می کشی نمی بیند
با چشمان کوچکت که باز شده اند
به من گوش من
آه دوست من، من می دانم و او می داند
دوست من نمی دانم چه بگویم
نمی دانم چه کنم تا تو را شاد ببینم
کاش می شد روح آزادی را
آنچه را که او گم کرده است
برایت بفرستم
و جیب هایت را از پیروزی این نبرد پر کنم
با رویا و امید های تازه شده
می خواهم به تو هدیه ، شعری دهم
فکر می کنی که تنها خبری می دهم
دوست من شاید یک روز که به ترانه ی من گوش می کنی
ناگهان دریابی که هرگز نمی خواستم
داستان تو را به آواز بخوانم
چراکه تکان دهنده است
اما متاسفم دوست من
هوش نیست، زیرکی هم نیست
این راهی ست که من حرفهایم را می زنم
کار من نیست، زبان من است

دوست من، شهزاده ی داستان های پایان نگرفتنی
دوست من ، تنها تلاشم برای این است که به من اعتماد کنی
دوست من ، خواهم دید که اگر روزی از این روزها
آخر یاد بگیرم که سخن بگویم
بدون انحراف
که همه ی این داستان برایم مهم است
چرا که تو دوست من هستی


Amiga Mia Alejandro Sanz

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:35  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10