شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
فقط گریه می کنم که چرا باید زیبا باشی،

پرهای سبزآبی ت را می گسترانی
پر من اما ریخته
پیش پای تو هیچم،
دلم از هم گسیخته
و تو این سرخورده را به میهمانی قلب عمیقت دعوت نمی کنی
حتی اگر همه چیز هم مهیا باشد...
آخر هفته ها مریضم،صدایم، سینه ام ، بغضم گرفته
تو سلامت باشی اما من ،
من زیاده خواه ، از سرت نمی گذرم
تقصیر توست، ضربدر بزرگی که در کارنامه ی ما، چون ستاره ی صبحدم می درخشد
تو آسان رد شدی، از تقابل عشق و ترّقی
از امتحان حیوانیت و انسان بودن
من لاف عشق و عقل را می زدم ،هیچ کدامش را نداشتم
ببخشید اگر جنازه ی این روانی حالت را بهم می زند نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت
8:47 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

