تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 173 ملک طاووس من


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

Image and video hosting by TinyPic

فقط گریه می کنم که چرا باید زیبا باشی،

وقتی که من شکسته ام
پرهای سبزآبی ت را می گسترانی 
پر من اما ریخته
پیش پای تو هیچم،
دلم از هم گسیخته
و تو این سرخورده را به میهمانی قلب عمیقت دعوت نمی کنی
حتی اگر همه چیز هم مهیا باشد...
آخر هفته ها مریضم،صدایم، سینه ام ، بغضم گرفته
تو سلامت باشی اما من ،
من زیاده خواه ، از سرت نمی گذرم
تقصیر توست، ضربدر بزرگی که در کارنامه ی ما،  چون ستاره ی صبحدم می درخشد
تو آسان رد شدی، از تقابل  عشق و ترّقی
از امتحان حیوانیت و انسان بودن
من لاف عشق و عقل را می زدم ،هیچ کدامش را نداشتم
ببخشید اگر جنازه  ی این روانی حالت را بهم می زند 


نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:47 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset