شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
از همان روحی که از پشت بام ماهم بالا رفت
پس آنگه شور آفتاب،در وسط سینه ی تو تابید، در افق راز من
گره ی کور ناامن گناه را باز گشود
و کسوف یعنی هم آغوشی ماه و خورشید
و شب پریشان در نیمه روز یا در محاق
حوض کاشی که شکست
همه ی ماهی،قرمزهایت جان دادند،
زیر دست های داغی که نسیم را بصورت من سیلی می زد
حفره های دل ابرها گرفت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت
23:49 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

