گره ی کور ناامن گناه را باز گشود
و کسوف یعنی هم آغوشی ماه و خورشید
و شب پریشان در نیمه روز یا در محاق
حوض کاشی که شکست
همه ی ماهی،قرمزهایت جان دادند،
زیر دست های داغی که نسیم را بصورت من سیلی می زد
حفره های دل ابرها گرفت
از همان روحی که از پشت بام ماهم بالا رفت
