تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 174 بستر مهتاب


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

پس آنگه شور آفتاب،در وسط سینه ی تو تابید، در افق راز من
گره ی کور ناامن گناه را باز گشود
و کسوف یعنی هم آغوشی ماه و خورشید
و شب پریشان در نیمه روز یا در محاق
حوض کاشی که شکست
همه ی ماهی،قرمزهایت جان دادند،
زیر دست های داغی که نسیم را بصورت من سیلی می زد
حفره های دل ابرها گرفت

از همان روحی که از پشت بام ماهم بالا رفت

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:49 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset