تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چهارشنبه بیست و سوم دی 1388
روی زمین ستاره ریخته بود،
نومیدی، ایستادگی در نساختن با شیرینی ها را می ستود
برای نجات از شبانه های ننگین؛چه باید کرد ؟
کدام باده را نوشید، در آسمان جام های رنگین
سوار کدامین دود باید شد
تا خیال با تو بودن،
به من برسد
به کدام گل قاصد بگویم تلخی های دنیای عوضی را
  بی فرجام ترین چاره ی  بقا را
 تصویر دست در گردن تو انداختن را
لبهایت را به گرمی فشردن،  غلتیدن در بالینت را
روز که چشم می گشایم
شب که چشم می بندم...تو را دیدن را
تو چه بی حالی که سرانجام کار را می نگری
و من کیف یک آن معاشقه
آن هم با تو!!!
و پرستش آنگونه که زاده شدی
حاضر باش که چیزی نمانده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:22  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10