تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 184


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

تابلوی جیغ شده زندگی مون
که همه چی با همه چی دشمنه
آسمون سرخ و غروب پشتمه
دو تا قایق  به سوی تو می آن
دو غریبه چشاشون به منه

دم آخر خداحافظیه
سر به دیوار می زنم، سایه کیه؟
خودمو این سو و اون سو می کشم
من کجام ؟ خونم کجاست ؟ درد یارمن چیه؟

دل من همش برات پر می کشه
حالیشم نمیشه که، دیوونته
می گم از زندونت پا بیرون بذار
می گی زندون ،خود تنته

نیستی آماده ی پرواز ، جفت تو
این طرف دنبال هر مهاجره
هر کی میاد و هر کی که می ره
می بینم اگه  نیای، دل می میره

 تو می گی :می کشم خودم رو اگه تنها بشم
دو سه ساعت نا امیدی عشق من،
از شب غریبی خیلی  بدتره
کاش وابستگیهات به من بودو

می دیدم من واست ارجحه


دلتو خوش کن ...
من و داری،این از همه چی بهتره

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 11:20 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset