تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چهارشنبه هفتم بهمن 1388
تابلوی جیغ شده زندگی مون
که همه چی با همه چی دشمنه
آسمون سرخ و غروب پشتمه
دو تا قایق  به سوی تو می آن
دو غریبه چشاشون به منه

دم آخر خداحافظیه
سر به دیوار می زنم، سایه کیه؟
خودمو این سو و اون سو می کشم
من کجام ؟ خونم کجاست ؟ درد یارمن چیه؟

دل من همش برات پر می کشه
حالیشم نمیشه که، دیوونته
می گم از زندونت پا بیرون بذار
می گی زندون ،خود تنته

نیستی آماده ی پرواز ، جفت تو
این طرف دنبال هر مهاجره
هر کی میاد و هر کی که می ره
می بینم اگه  نیای، دل می میره

 تو می گی :می کشم خودم رو اگه تنها بشم
دو سه ساعت نا امیدی عشق من،
از شب غریبی خیلی  بدتره
کاش وابستگیهات به من بودو

می دیدم من واست ارجحه


دلتو خوش کن ...
من و داری،این از همه چی بهتره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:20  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10