تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

برای او

دنیای دیگری در کار نخواهد بود

گم می شود

کاری می کند که دلش  می خواهد

شاید با شراب تعمید  بگیرد

از ساقیانی که می بیند

شاید جشن بگیرد؛از مستی بیافتد

شاید تند برود  دو سه عابر و یک درخت را لت و پار کند

شاید به فضا بزند

شاید دردسرهایش تمام شوند

شاید فردا زنگ بزند و قطع نکند

شاید هیچ گاه خورشید نزند

شاید هیچ گاه چشمهایش را باز نکند

شاید هیچ گاه نخواهد توانست حس کند

شاید دیگر نفس نکشد

شاید آن شب در کنار تو جان بدهد و بمیرد

برای تو ...

باید چیزی کم باشد

باید ندانسته باشی که خوشبختی ، یک آن فرح بخشی هم خوابگی بود

باید خود خواه باشی،خیلی

باید ایمان داشته باشی که وعده های جوی عسل برای لب های خاک شده راست است

باید عادلش دانسته باشی

باید ندیده باشی  که سیاه کودکی زیر زلزله ،از قحطی  بمیرد و سفیدی برای یک لگو

باید باور کنی که فرشته ها بال دارند، بعضی هاشان شیپور

باید بگویی که روده ی کور و دندان عقل و دنبالچه یعنی چه!


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:22  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10