از شب عید بیزار
نا امید از روزگار
زخمهای کهنه
تا همیشه ماندگار
نه با کس می شود گفت
نه راحت می شود خفت
تک و تنها و سرگردان
روانی را که می آشفت
چه خوب افتاده بودی
تو را باز دل هوس کرد
دوباره عاشقت شد
زد و ریخت و مست کرد
نمی آید چرا آن دم
که گفتی: بر تو برگردم
چو می پرسم نمی دانی
که درمانی و من دردم
چه باید کرد،چه خواهد شد
اگر در صبح نوروزی
چو ایام قدیم بازهم
تو با من آتش افروزی
تو گفتی:﴿﴿ که شب سرد است
ازآن سرخی که می دیدی
بجا مانده دل زرد است
که نه مهری به تو دارد
نه دیگر یاد تو کرده است))
تورا گفتم، نگفتم؟ گرمی از من
هرآنچه سخت دیدم نرمی از من
طلوع ازمن،غروب از تو
بعد از من خوب از تو
شراره از من اما ... چوب از تو