تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - وداع


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

بگذار که چشم من وداع گوید
لبانم ادایش را هرگز نمی تواند
به ناچار من امروز یک مرد می شوم
هنوز سخت است،آه؛سخت است تاب آوردن
سوگوار در ساعتی مانند این
شیرین ترین پیمان عشق است،من این چنین می انگارم
سرد بر دهانت بوسه
انگشت هایت حتی سست می فشارند
آه چه چیز، دل من را از خود بیخود کرد
هر بوسه ی دزیده را برای آوردن بکار برد
آنچنان که بنفشه ها سرور می رسانند
در اوایل بهار گرد هم آمده اند
اینک من حلقه ی گلی در هم نمی پیچم
اینک گل رز پرپری برایت نیست
گرچه زمان بهار است . (...)* من
پاییز غم انگیزی است،برای من

پ.ن : این شعر را گوته در سال 1771 احتمالاً برای معشوقه اش Frederica سروده است .

*(...) یه کلمه س که من حذفش کردم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 20:35 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset