محبسی سپید ،از در و دیوارش آسیب بالا می رفت ،
مرا بوسیدی آری اما چون آن حواری خائن به چند سکه فروختی
به آسمان عروج کردم، راهم نداند
تو را بر دار می زنند.
مریم پاک می خواهم اما خدا نیستم تا چون او پیدا کنم
نورو صدا و حرکت
آزارم می دهند
می خواهم بخوابم، خوابی طولانی
سگ بوده ام ، اگر بیدار شوم شاید آدم شوم
موعد گذر است
بهار است
گفتم اگر ببینمت خوب می شوم
اگر دیدمت و بهتر نشدم چه؟
نمی دانم ، نمی دانم
پایش بیافتد تا خرخره بالا می کشی
من غر می زنم
که چرا آسمان آبی است ، دریا زرد نیست
شادی برای آدم های معمولی است
رفتم که بهتر شوم،بدتر برگشتم
شاید چون مزدک ادعای نبوت کنم
چون مانی بگویم:
دین من وزید که از آبرینگان دین پیشنیگان به صد چیز بهتر است
تو را چگونه بدست بیاورم؟
اگر سیب سرخ هم باشی روزی می گندی
من چون کرم ها درون تو می لولم
آنوقت هر دویمان را دور می اندازند
بگو، بگو ، بگو
که به تو هم خوش نمی گذرد
بگو، بگو ، بگو
که فصل ها فرقی با هم ندارند
من طلب کارم ! از خدا از دنیا از مردم
از فرهنگ از اخلاق از مدرنیته از ارتجاع
آری من در یک دیوانه خانه به بزرگی طول حیات این بشر، محبوسم
حرفهایم را نمی فهمند
حرفهایشان را نمی فهمم
قصد دارم که دیگر نگویم
داد بکشم
دیوار ها را بخراشم
می خواهم خراب کاری کنم
مرگ بیا! من از زنده بودن چیزی نمی خواهم