شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
حقارت پیش صلاح دید تو ، و این سوال که آیا لایق مهروزی من هستی اگر به کنیزان دربند عرضه می کردم این عشق را به رهایی می آمدند و تو برایم محال مطلق شده ای مگر چه داری در مژگان بلندت؟ در روی هرچندت ظن اینکه خطای از من باشد دل کندن را ساده می نماید آری گفته بودم معنای حیات را در امتداد نسل هاست شاید اما تن ندادن به کشته نشدن در ارزش خاطره ای باشد برای روزی که آمدی و صحن غفلت من را از تماشای بی سامانی پر کردی وفاداری من باشد به صاحب این هوا و آزادی نفس کشیدن هایم و دینی که برگردن دارم در هدایت آشنایانم و خواستن ازین خلقت بر حسب اتفاق که با یک تصادف به من باز رساندت
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت
12:34 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

