تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 204 برج عاج- شاهرخ


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

بیا سوار قصه رو، رو اسب خستگی ببین 
ببین شدم یه خاطره فقط همین ، فقط همین. 

ببین بهار عشقمون پر از گلای پرپره ،
غم، جفت مهربونتو به باغ گریه می بره .

ای تو مثل قصه با من 
همسفر تا مرز رویا 
این منم تنهای تنها 
خسته از تکرار شبها .

طرح مات انتظارم ، چشم من فانوس راهه
جاده اما امتدادش ، مثل بخت من سیاهه 

چه تلخه بی تو گم شدن 
تو سایه های سرد شب 
چه خسته پرسه میزنه 
پس از تو کوچه گرد شب .

شاید تو با ستاره های شب صدامو گوش بدی. 
از برج عاجت آخرین ترانه هامو گوش بدی. 

لحظه های تلخ مرگه ، لحظه های بی تو بودن. 
از تو سهم من همینه ، شعر دلتنگی سرودن 
سایه ای تنها رو هر شب ، تا در میخونه بردن 
در پناه می شبا رو به فراموشی سپردن .

نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 12:48 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset