تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 215


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

آه زمین را چه شده است که دهان واکرده می خواهد ببلعد تک درخت باغچه ی کوچک دلخوشی هایم را؟

آسمان را چه شده است؟ که نمی بارد و ابری نمی آرد ،همه  را تشنه لب و خشک دست می خواهد

ماه را چه شده است؟ شبها که نمی آید برحوض لجن پرشده ما نمی افتد

خورشید را چه شده است؟ پشت آن کوه  که رفت رنگ عوض کرد و بنفش می تابد

 آه سنجاب بلوط ها برای زمستان زیر خاک می کند تا بخورد ، نه او باغبان دلسوخته ی این مزرعه نیست  

 

آه من را چه شده است ؟ که هیاهوی نگاهت را با تشر برهم زده ام،


تو گرفتار آن مردک بی شرم که خودش را زندگی می نامد ، همه دارایی چشمان سپیدت را بخشیدی

آه او را چه شده است؟ که چنین دختر پر ناز و کرشمه ای  که به هر موی  سرش دل بیچاره ی هزار چون من آویخته، را کچل می خواهد

دست هایم باز است ، در خانه ی من هم چون دست هایم امیدش اینست که بر پاشنه ی بلند تو بچرخد روزی

تو اگر حتی شده با نونهالان خودت بیایی

باز هم عشق من در فراروی تو حاصلخیز است

ادبیات من، مانند یک روستایی ست جز باغ و درخت ندیده

چه کنم  ؟فرصت تجدیدی نیست

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 4:53 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset