شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
می گفت همه کارامو کردم،همه چیز آمادس،بهش گفتم اطمینان آدم رو آروم می کنه...گفت نه ایمان
من براش نیت کردم.
به این بیت که رسید بهم پوز خند زد و گفت خداحافظ تا پس فردا که برسم حتما بهت زنگ می زنم.
مصمم بودن تحقیر برانگیزی واسم داشت.
امروز صبح فهمیدم که از هواپیماش جاموند .
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت
8:5 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

