شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
من که باید بروم ، پس چرا نشنوم نغمه ی دلساز پرستو ها را و نبینم که به وشت می آیند ناژها پیر باید شده باشی آنگاه و رها از داشتن و دانستن و جدا از خاندان و آشیان چون پریان که از دام ددان جسته باشند، آزاد آنک پهلوی تو ، دوستدار تو خواهد ایستاد چه بسا خواهد خواند .... دست در دامن و بوسه بر گردن تو خواهد افشاند
نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت
12:8 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

