شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
نمیخواهم
بهار بیاید! پس
بگیرد تو را از سالهای من
خودم
را میکشم
که
نبینم گلها و مردم را
که زیر گنبد دلهاشان ساعت گذشتن ها می زند ریسمانی
ست که گلویم را می فشارد و
مرا چون سگهای قلاده بسته بیهوده
راه میبرد و
باز به نقطه ی اول میکشاند تا
سخنی بگویم راه نفس را میبندد بیاور!
پیاله ها را
تا
پر کنم از اشکی که از آب شدن غرورم می چکد بگیر
گوش هایت را
فریاد
من لبریز از حرفهای بریده است
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت
9:46 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

