شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
و با من که بی صبرانه با زندگی آشتی کرده ام پ.ن ۲ :نمی
نویسم که تشویقم کنند مینویسم
که تو را به خود برگردانم و
چون نمیشود خون گریه می کنم
حال من حال کودکی ست که یاد گرفته راه برود٬ بایستد حرف بزند
حال نیلوفری ست که در تالاب های گرفته سر زده
و می خواهد صورتی ش را به رخ غروب بکشد
سوی تو می آید ٬کنار تو می ایستد و با تو حرف می زند
از تو می روید از تو می گوید
و دستان تو را می گیرد
آری می شود سر کشید به طاق آسمان
به شباهنگ های بی وداع
با تو
پ.ن ۱ :برای شنیدن این شعر که برای یک برنامه رادیویی فرستاده شده بود اینجا را کلیک کنید نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت
11:55 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

