تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - ۲۶۶


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

حال من حال کودکی ست که یاد گرفته راه برود٬ بایستد حرف بزند 
حال نیلوفری ست که در تالاب های گرفته سر زده 
و می خواهد صورتی ش را به رخ غروب بکشد 

 سوی تو می آید ٬کنار تو می ایستد و با تو حرف می زند 
از تو می روید از تو می گوید 
و دستان تو را می گیرد
 آری می شود سر کشید به طاق آسمان 
به شباهنگ های بی وداع 
با تو 

 و با من که بی صبرانه با زندگی آشتی کرده ام


 پ.ن ۱ :برای شنیدن این شعر که برای یک برنامه رادیویی فرستاده شده بود اینجا را کلیک کنید

پ.ن ۲ :نمی نویسم که تشویقم کنند

می‌نویسم که تو را به خود برگردانم

و چون نمی‌شود خون گریه می کنم


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:55 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset