زندگی میزند در من نبض
ساخته از پروانه ها یک پل
زده گهواره ها را به چلیپا
ریخته ترس و من بی وحشت
نگرانی ها را هرچند کوتاه
به ترانه های آه میبندم
و به دین می خوانم
که به ابلاغ رستاخیز دل مدفون شده ی خویشتن ٬آمدهام
و ظرافت در تو٬ به خلوص صبحگاه
و کشیده نفس٬ ریه هایت وجدان
گیسوانت رگبار
و سوار بر ناز
با صدایی بلند ٬می خراشی دیوار
بیدفاع میافتی ٬خسته ازین پیکار
به رقابت با خود
به ملامت با من
میشکافد سقف ها٬ از لرزش
و هوا می دمد بی ربط
و به ما هم خون٬ با زمین
حس یکپارچگی می بخشد
با الیاف سنگ
به چرای بودن
می خوریم پیوند
به نتیجه ٬به سلامت٬ به غرور
و تو باز خواهی بست٬ رازها را به جواب
گلها را به میل
تیرها را به قلب