تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 276


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

زندگی می‌زند در من نبض

ساخته از پروانه ها یک پل

زده گهواره ها را به چلیپا

ریخته ترس و من بی وحشت

نگرانی ها را هرچند کوتاه

به ترانه های آه می‌بندم

و به دین می خوانم

که به ابلاغ رستاخیز دل مدفون شده ی خویشتن ٬آمده‌ام

و ظرافت در تو٬ به خلوص صبحگاه

و کشیده نفس٬ ریه هایت وجدان

گیسوانت رگبار

و سوار بر ناز

با صدایی بلند ٬می خراشی دیوار

بی‌دفاع می‌افتی ٬خسته ازین پیکار

به رقابت با خود

به ملامت با من

می‌شکافد سقف ها٬  از لرزش

و هوا می‌ دمد بی ربط

 و به ما هم خون٬ با زمین

حس یکپارچگی می بخشد

با الیاف سنگ 

به چرای بودن 

می خوریم پیوند 

به نتیجه ٬به سلامت٬ به غرور

و تو باز خواهی بست٬ رازها را به جواب

گل‌ها را به میل

تیرها را به قلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 20:41 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset