تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - ۲۸۶ از من اگر ای یار گذشتی به سلامت


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

من پیر مردی را بینم که کسی را نجات نداده ٬به کسی زندگی نبخشیده و تک و تنها و وامانده ٬
 واهمه اش لو رفتن لاس زدن هایش٬ با خدمه های خانه ی سالمندان است.
همه ی نزدیکانش رفته اند. حافظه ی تلفن ها هم نامش را از میان برده اند.
 کفن پوشیده آماده است ٬اما اصلا برای چه آن روز سیاه به دنیا آمد؟
 یادش می‌آید که می‌خواست این هدیه ی مفت زنده بودن را به خدایی که بازیش داد٬ پس بدهد.
 پیرمرد٬ در جوانی٬ آنی با معشوق بودن برایش به صد سنگسار می ارزید ٬اما دوست داشت دستانش را بگیرد و جایی ببردش که مجازات نزدیکی پاره آجر و رجم نباشد.
 وای پیرمرد! معشوق تو اینک باید خیلی نوه داشته باشد ٬حتما که دارد پول پارو می‌کند.
 از او می‌پرسم : این ها را تو نمی توانستی به او بدهی؟ بغضش می‌گیرد و می‌نالد که :"کاش به جز اینی که هستم آفریده می شدم ٬ که تنم او را به خود نکشید! که هیچ چیز نمی‌گذاشت من با او باشم."
 گردنش را کج می‌کند و دامن خدمه ها را دید می‌زند و جان می‌دهد .
 و من می‌مانم و نعشی که آینده ی من است!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 8:2 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset