شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
واهمه اش لو رفتن لاس زدن هایش٬ با خدمه های خانه ی سالمندان است.
همه ی نزدیکانش رفته اند. حافظه ی تلفن ها هم نامش را از میان برده اند.
کفن پوشیده آماده است ٬اما اصلا برای چه آن روز سیاه به دنیا آمد؟
یادش میآید که میخواست این هدیه ی مفت زنده بودن را به خدایی که بازیش داد٬ پس بدهد.
پیرمرد٬ در جوانی٬ آنی با معشوق بودن برایش به صد سنگسار می ارزید ٬اما دوست داشت دستانش را بگیرد و جایی ببردش که مجازات نزدیکی پاره آجر و رجم نباشد.
وای پیرمرد! معشوق تو اینک باید خیلی نوه داشته باشد ٬حتما که دارد پول پارو میکند.
از او میپرسم : این ها را تو نمی توانستی به او بدهی؟
بغضش میگیرد و مینالد که :"کاش به جز اینی که هستم آفریده می شدم ٬ که تنم او را به خود نکشید!
که هیچ چیز نمیگذاشت من با او باشم."
گردنش را کج میکند و دامن خدمه ها را دید میزند و جان میدهد .
و من میمانم و نعشی که آینده ی من است!
| Designed By : b4sunset |

