تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - خوابم بشد از دیده درین فکر جگر سوز...کاغوش که شد منزل آسایش خوابت


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

آشفته ام،همه ی حرفها را گفته ام و حرمت کلمات را شکسته ام،تقصیر آن واژه ها هم نبود. مقصر من بودم با احساسی سراسر خام. من دستهایم را به استقبال تو گشودم و تو همه ی در هایی را که به آمدن منتهی بود بستی. زمان ناجوانمردانه کوچکترین اثراتش را با خود می برد و چاره تنها چون طبیعت شدن است. ولی من قبول ندارم که باید با همه چیز و همه کس سازگار بود. مقصر من بودم با احساسی سراسر خام.
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:9 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset