تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - ۲۹۶


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

چیزی روی قلبم سنگینی می‌کرد ٬ فشار هوا بالا بود ٬ به پشت‌بام آمدم ٬ دیدم تو هم آنجا نشستی و  ابرهای خسیس را که نور ماه را هم از شب گرفته‌اند ٬دشنام می‌دهی . من به تماشای تو٬ تاریکی را مغتنم دانستم و بوسه گرفتن را فرصتی که ناگهان یادم آمد سقف خانه ی مان شیروانی ست و من و تو سر خوردیم به پایین

حیاط بازی مهد کودک بود ٬ همان روزی که صورتی پوشیده بودی و یک لاخ از موهایت را روی پیشانی انداخته بودی ٬‌من و تو داشتیم از سرسره ٬ پایین می‌آمدیم ٫ هوایت را داشتم که زمین نخوری ٬‌دستانم را حلقه کرده بودم و چسبیده بودم به تو ٬ به تقاضای تو باید هر کدام از ما که زود تر می‌رسید   پیش دستی می‌کرد و دیگری را می بوسید …کف سرسره شن و ماسه ریخته بودند .

دیدم لب دریا هستیم ٬‌دستانت را محکم حبس کرده بودیم و ساحل را گز می کردیم٬ بوی نم بود و حلاوت بی کفش راه رفتن ٬‌ گرمای کف پایت را صدف ها به من می رساندند . هوس آب تنی تو را به دریا زد و من با تو آمدم ٬ تا عشق بازی را چون دلفین ها تمرین کنم .پیراهنت خیس اندامت را زار می‌زد.ماهی‌ها به ما حسادت کردند ٬‌حباب های بازدمشان موجی زد و پرتاب کرد ما را به صخره ها ٬ سرم به سنگ خورد.درد داشت٬ خون از سرم می چکید و چشمانم تنها سرخی را می دید.

چشمانم به گیلاسی که در دست تو و او بود ٬ درگیر شد. شراب قرمز دستان او با گیلاسش نزدیک لبان تو و دستان تو با گیلاسی در نزدیکی لبان او دهان بازکردید و نوشیدید .  مست بودید٬لیچار می‌گفتید . اصطکاک برخورد پاهایتان داشت میز را به آتش می‌کشید.
فندکم را روشن کردم ٫‌از سیگار کام گرفتم ٫ غذا سفارش می‌دادید ٬خوردید٬ انعام هم ندادید و رفتید ٬ امضای صورت حساب را او کرده بود.قلب کشیده بود٬ قلب من را ٬‌البته جر و واجر کرده بود …من هم رسید را پاره کردم ٬ کاغذ به زمین افتاد .

کاغذ های عهدنامه یمان بود ٬ یادت می‌آید که هی دو چشم را در عهد به قافی که هم در عقد بود هم در طلاق ترجیح دادیم ؟


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 9:43 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset