تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 306


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

آهرمن, آفریدگار را می پرستید

وجود حق تعالی را ستایش از آن می کرد که چیزی از خداوند نمی خواست جز خود خدا را 

اما کنجکاوی برای خلقت و بدایت حیات که تنها  از خود خواهی و زیاده خواهی نشات می گرفت 

سبب رانده شدن او از درگاه معشوق الهی شد 

که عاشق گرچه در شدت به بی نهایت باشد ,عابد داشتن برای او پسندیده تر می نمود

که شاید چندی از بندگان به کفایت برسد .

عاشق تن خود را به قربانگاه می آورد  و  در نظر او گوسپندان منفعت وارتر بودند.


مقایسه کن من را در جای ابلیس و خود را در مقام احدیت

که تو من را راندی , ز من گسستی, مرا شکستی و به جاه طلبی هایت پیوستی !
 اما هرگز چون منی به طلب تو بر نخواهد آمد 

حالا می دانم که رشک شیطان از چه بود! که من به تمام آدم های پیرامونت حسادت می برم.





نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 6:28 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset