تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 316 تمام قصه من


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

کلاس نمایش نامه نویسی که می رفتم . ژاکلین بهترین مشق شب ها را می نوشت .پخته ترین صحنه ها را در قالبی کوتاه و رسا در می آورد.استعداد نه چندان درخشان من تنها در آن حد مکفی بود که ممتازی آثار او را از میان همه تشخیص بدهم. اورا به یک کافی موکا دعوت کردم. با آن موهای ژولیده پولیده و عینک ته استکانی و ژاکت پشمی محال بود جواب مثبت بدهد.

و این ها گذشت .. تا من شدم اولین کسی که قصه ها را برایش می خواند و نوشتن ابزارش شد برای اغوای من

اتاقش پر از عروسک های دوران کودکی ش بود و یک خروار کاغذ مچاله شده که سالم  نگاه داشته بود . چیدن کلمات را به همان انسجام و نظم بجا انجام می داد. شخصیت های داستان پاره ای از وجود او می شدند . به آنها دین داشت که تا آخر همراهی شان کند . گرچه پندار زود باور خواننده را به بازیچه می گرفت .

ژاکلین نوشتن را کنار گذاشت . اسباب بازی هایش را به دور انداخت . دست نوشته هایش را سوزاند
رابطه ی میان ما را هم که مثل همان نمایش نامه ها شروع کرده بود به پایان برد.

یاد ژاکلین همیشه با من است. حضوری که از من ساخت با روان کردن خون های یخ بسته در رگهایم

من که نمی شود با سلاح او که نوشتن بوده به جنگ خود او بروم . من موزه ی خاطراتش را دوباره برپا خواهم کرد .   فکستنی های گراگردش را می شکنم.

بیشتر دانستن به چه کنم ها می افزاید

 

در خیالی جداناشدنی روزی پیش تو خواهم آمد. ژاکلین! من همانی می شوم که گفتی بشو

می دانم که کار نشد ندارد

دیر است اما فعلا راه دیگری ندارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 8:58 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset