تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 324


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

هنگام خداحافظی 

پیشانی ات را بوسیدم . زدی من را

شب پره ها در مشت تو جان دادند .

من و گربه ام هر دو گریستیم.

من برای تو,

 و گربه برای جوجه های آخرین پاییزی که می شماردشان و 

 در خورجین الاغ آن دهاتی ناله می کردند.


مصون از دلخواسته هایم بودی

گره خورده بود با اسرار تو

تبلیغ و سکّه و دلار

و من بساط صرّافی خود را

پهن کردم نبش خیابان منوچهری.

داد  زدم: " کسی برای برگشت نرخ ندارد."


نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 4:3 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset