شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
پیشانی ات را بوسیدم . زدی من را شب پره ها در مشت تو جان دادند . من و گربه ام هر دو گریستیم. من برای تو, و گربه برای جوجه های آخرین پاییزی که می شماردشان و در خورجین الاغ آن دهاتی ناله می کردند. مصون از دلخواسته هایم بودی گره خورده بود با اسرار تو تبلیغ و سکّه و دلار و من بساط صرّافی خود را پهن کردم نبش خیابان منوچهری. داد زدم: " کسی برای برگشت نرخ ندارد."
هنگام خداحافظی
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت
4:3 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

