شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
ما درین تاریکی، دست آوردی نداریم!تو به کاوش هایت ,که به کشف فردا ,می رسند دل بستی.و من از شعری که قلندروار , در گود کلام , می آید خشنودمو ازینکه شب ها, با تو از شیهه ی تک شاخ ها, سخن می گویم.غیبت ماه حسّ آمیختن را گم کرده است.پاکی از آبهاست اما چون دریا هم از رخوت دوران کدر می گرددقطره هایش را به ارتماس از وجود تو می ریزدپیشترک, خُلق مرا تنگ نکرد که عروس سرمه پوش طالعت ,رَخت را لت لت کردبرکت زایید و بخت از وصل تو با من دیوانه صحبت می کرد
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت
5:49 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

