سعید ساقی بود صندوق عقب ماشینش پر بود از گالن و بطری های لیتری سن ایچ و کیسه نایلون های گره زده . خوب که می گشتی متآمفتامین بلغورترین سوغاتی هاش بود .
مشتریاشو اول دوست داشت هرچی می خواستن فراهم می کرد . باشون گرم می گرفت و رفاقت می کرد خوب که معامله هاشون جوش می خورد و زرخریدش که می شدند به ریششون می خندید و کم بود دیگه تف بندازه رو صورتشون.
روزا می شست تو خونه و احیاء العلوم غزّالی و تذکرة الاولیای شیخ عطار می خوند . یک ساعت ساز دهنی می زد و می گرفت می خوابید تا یکی بهش زنگ بزنه.
زهره بود. زهر مار همیشگیشو می خواست . سعید سرش داد زد : پولشو داری ؟ خب . نداری باشه زر زر نکن ما رو تا اونجا نکشونی فقط
زهره ام که خمار و نئشه بود براش خوند :
" هنوز نیامده بغض بدرقه ات , عمر من را گرفته
من , در آن سوی جاده ها انتظارت را می کشیدم
و تو تنهای خود را روی برف ها رها کردی
درماندگی کدام یک از ما بیشتر است !
حرص تو به جیب من
یا من به شیشه خرده های خاکی که تو را از آن سرشته اند
"