تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 333


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


سعید ساقی بود صندوق عقب ماشینش پر بود از گالن و بطری های لیتری سن ایچ و کیسه نایلون های گره زده . خوب که می گشتی مت‌آمفتامین  بلغورترین سوغاتی هاش بود . 

مشتریاشو اول دوست داشت هرچی می خواستن فراهم می کرد  .  باشون گرم می گرفت و رفاقت می کرد خوب که معامله هاشون جوش می خورد و زرخریدش که می شدند به ریششون می خندید و کم بود دیگه تف بندازه رو صورتشون.

روزا می شست تو خونه و احیاء العلوم غزّالی و تذکرة الاولیای شیخ عطار می خوند . یک ساعت ساز دهنی می زد و می گرفت می خوابید تا یکی بهش زنگ بزنه.

زهره بود. زهر مار همیشگیشو می خواست . سعید سرش داد زد : پولشو داری ؟ خب . نداری باشه زر زر نکن ما رو تا اونجا نکشونی فقط

زهره ام که خمار و نئشه بود براش     خوند : 

" هنوز نیامده بغض بدرقه ات , عمر من را گرفته

من , در آن سوی جاده ها انتظارت را می کشیدم

و تو تنهای خود را روی برف ها رها کردی

درماندگی کدام یک از ما بیشتر است !

حرص تو به جیب من 

یا من به شیشه خرده های خاکی که تو را از آن سرشته اند

"
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 8:4 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset