تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
سه شنبه بیستم آذر 1386
در کوچه ای دنبال هم می گردیم،که همه ی چراغ هایشان را به دور افکنده اند
و دخترکانی سنگدل مانند تو،لبهای عروسک هایشان را با خون عاشقان رنگین می کنند
دوران داستان سرایی های ملودی درام های دلداگی سپری شده ،
من در پیچ کوچه نشسته ام و به هیچ بودن احساسم در نظر تو می نگرم. تو فقط آن طرف تر مشعل دل سوخته ام را در دست داری
این بار افسون سخن هایت را برای رهروانی نگهداشته ای که تو را برای یک عمر می خواهند ؛ نه برای پروانه ای بیدل چون من،که در شمع حضورت تنها از یک شب نیز خاکستر ش می ماند.

پ.ن: از تو با مصلحت خویش نمی پردازم همچو پروانه که می سوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ورنه بسیار بحویی و نیابی بازم

پ.ن2:
من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:52  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10