شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
حالا که وجودت دیگه این دور و برا نیست؛ اینا رو گفتم بدونی هیشکی آخه تو نمیشه
نگرون من نباشی !گل تو با هر علفی نیست
سرو پوشیده وخوش برف،
پیش من سبزش ،سیاهه...
سایه ی تکیه ی پیچک، واسم دیوار خرابه
پر باغچه از امید و هر گیاهش که تباهه
دیدنت تا به قیامت ،واسه من توی خوابه
جای برگ پاهات مونده روی خاک ایوون
نزنه کاشکی بارون پاک نشه رد پاتون
دیگه هیچ پنجره ای رو به خورشید باز نمیشه
ویرونست مثه بیابون،خوشگله از پشت شیشه
اما دلت می آد که من تنها باشم همیشه؟ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت
23:27 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

