شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
می شود باز نوشت،از شکستن هایم
از پرستوهایی که در راه می ماندند
و کلاغی توسی که دلش می خواست
جای آسمانی هاشان را بگیرد روزی
و من به خود بالیدم که از قفس باور بیرونم کردی
و تو عاشقان را دیدی که برای هم می میرند
و فراموش کردی که من برای تو زنده ام
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت
15:29 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

