می شود باز نوشت،از شکستن هایم
از پرستوهایی که در راه می ماندند
و کلاغی توسی که دلش می خواست
جای آسمانی هاشان را بگیرد روزی
و من به خود بالیدم که از قفس باور بیرونم کردی
و تو عاشقان را دیدی که برای هم می میرند
و فراموش کردی که من برای تو زنده ام

