تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 70


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

هق هق  باغ  شدیم ،در عزای باران ...دست در دامن آسمان و ز خشکیدن یک شاخه ترسان
زاری کنان و گریان  ... تا بیاید بهاران
و بهار آمد،شتابان تر از توفان
 شکوفه زد ، بنفشه   و یاس زرد رویید، باران گرفت ، جویها سرشار شد از جریان

فارغ ازینکه من و تو ،
             دو گوله برف بودیم!

با هم یکی شدیم، آری اما چه سود بعد از دادن جان
دل ما برای باغ سوخت  و نمی دانستیم این رسم هر ساله اوست
  و این ماییم که نابود می شویم ، ماییم که می رویم  و برای باغ فرقی ندارد ... چه ببارد!چه نبارد!!!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:49 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset