عشق راکد من را ساکت می کند و خیال می کنم که تو خوشبخت ترین آدم دنیا هستی، تو که راهبه وار ز مفهوم حیات می گذری !
من کبوتر نیستم که به گنبد زرّین باورهای تو عادت کرده باشم
من برّه ی بهاری اهل چرا هستم که شبان نمی خواهم و تو گرگ گناه با هم بودن را درنده تر از آنچه هست ،ترسیم کرده بودی.
تو رفتی و سرود خوانان مذهب خویش را با خود بردی،
تنهایم گذاشتی روی این فرش ها که جماعت چیزی می پرستند که نمی بینند.
و اگر می گذاشتی که ببینمت ، ستایش می کردم و می پرستیدمت،
و فرشته ها عاقد ما بودن،می بودند. نه این اوراد زمینی
رفتی و من هم شعله ی چراغ عظمت آن عشق را پایین تر کشیدم

