تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 79


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

ساعت ۲ صبح : اتاق کناری،سمت راست ، زن و مردی سر نرخ با هم دعواشون می شه ، از جیغ خانوم من نمی تونم بخوابم

ساعت ۴صبح :اتاق کناری ، سمت چپ ، زن : مرتیکه تا این موقع کدوم گوری بودی؟ مرد : نایت کلاب ، از غرهای خانوم من بیدار می شوم

ساعت ۷صبح : اتاق روبرو،زن و مردی جوان ، ماه عسل اومده بودن ،از زمزمه های عاشقانه خانومه من کلافه می شوم

ساعت ۱ ظهر : پیرزنی به من خوش آمد می گوید ، با خوش آمد خانوم من وارد جلسه ی امتحان می شوم

ساعت ۵ عصر : تاکسی گیر نمی آید،آفتاب کله من را می سوزاند، خانومی با ماشینی که من اسمش را هم نمی دانم و فقط می بینم قشنگ است از کنار من رد می شود، از صدای ویرآژ خانوم، من عقده ای می شوم

ساعت ۸ شب : من در تاکسی، برای من کارتون تام و جری پخش می شود!

و امروز این شعر را می نویسم :

چی می خوام نمی دونم، کجا می رم نمی دونم
عاشقت بودم یه روزی یا نبودم نمی دونم

در کنار تو غریبه؛دور از تو  چه عجیبم
با همه وحشی و سرکش، پیش تو اسب نجیبم

عشق که افسار بریده است،پس ببین! فرمان بری نیست
من و تو در یک اتاقیم،پنجره باز و دری نیست

نور می آید و چشمم بسته از تابش رویت
هر چه بیگانه ست کلامت یا صمیمی گفتگویت

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:31 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset