تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 83


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

می خواستی آسمان سرخ باشد! تو ندیده بودی غروب را

می خواستی کسی قَدر تو را بداند، آنگاه که از شعف اقاقیا ها می گفتی و دلت چون شب پره ای  در اتاقی تاریک ،برای پیوستن به چراغ لک می زد...

می خواستی عاشق، داشته باشی!

و  تو ندیده بودی من را

تو ندیدی و نخواهی دید ! که چگونه اقاقیقا ها را از کوچه باغ ها کندند

تو ندیدی و نخواهی دید !که چگونه شب پرّه ی پریشانت ،قربانی اضواء کاذب شد ،و چگونه مشام او به حشره کش های نیمه موثر هرزکش معتاد شد

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 21:30 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset