شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
خواستن تو؟! بی نتیجه ست
داشتن تو بی ثبات
من ازون عاشقا نیستم ، که بیافتم زیر پات
بری ، راتو نمی گیرم
دم رفتنت می خندم
فرداشم بازم دوباره دنبال زندگیم هستم
عمرمه که جای اون خدات می پرستم
من یه آدمم که بعضی وقتا ،خیلی شاده
مرد قصه های بی اوج ،دچار اتفاقای ساده
دل من کوچیک تر از جای دو عشقه
تو نباشی ، خب، معلومه کسه دیگه
فکرت از سرم که میره
دلم تنگ بشه !بگیره ؟
روسپی،زیبای من ...
امشب مردی از خستگی بودن،پیش تو مهمونه
از حسابم بردار،هر چه خرج کردی واسه این شمع و گل و حرف شاعرونه
(پ.ن : اینو نوشتم فقط برای پشت پا زدن به ارزشهای عاشقونه) نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت
19:46 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

