شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
بین ما،فاصله مرگه پیکر سرد محبّت این شوریدگی،جهنّم حالا که وقت قصاص
یکی مون گور،یکی تابوت
دلامون سنگ مزارن
که تو غسّالخونه جاموند
روی دستای تو جون داد
منم موندمو پلیدی
وعده هات راهو نشون داد
نرسیدن هم عذابو
دلامونو که سوزوندن
پیش همیم تو خوابو
سر تکرار گله داره
ما و حرص عادی بودن
دغدغه ها بی شماره نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت
16:8 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |

