تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
من و شب زنده داری ها!
من و باده گساری ها!
که هر پیکی رسید از غم
میاندازد مرا  از پا
سلامت باشی جانا
خبر این است و گفتار این
دو چشمم رنگ خون گشته ؛
 تو می دانی نه از گریه ، نه از دنیای  آلوده
دهانم می سوزد نه از این شعر بیهوده
به تو گفتم که می خواهم
شبی لایعقل ، آسوده
بگویم آنچه  سالها
هوشیاری چو مهری بر لبم بوده
دم مستی! که ترسم ریخت
شیون زدم یکبار: تو را من دوست می دارم
ببخشا! که گنه کردم ... تو را گر که آزردم
بیا  و تو  همین امشب
به تکرار همین شیوه
به کامت جرعه ای می ریز!
اگر می خواهی ، با مستی تو    به طعنه با دلم بستیز
مرا از یاد بردی تو ، مگر دیگری را نیز؟
تو را تار می بینم! تو ای صیاد ، ز   دام کهنه  ات برخیز...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:23  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10