من و شب زنده داری ها!
من و باده گساری ها!
که هر پیکی رسید از غم
میاندازد مرا از پا
سلامت باشی جانا
خبر این است و گفتار این
دو چشمم رنگ خون گشته ؛
تو می دانی نه از گریه ، نه از دنیای آلوده
دهانم می سوزد نه از این شعر بیهوده
به تو گفتم که می خواهم
شبی لایعقل ، آسوده
بگویم آنچه سالها
هوشیاری چو مهری بر لبم بوده
دم مستی! که ترسم ریخت
شیون زدم یکبار: تو را من دوست می دارم
ببخشا! که گنه کردم ... تو را گر که آزردم
بیا و تو همین امشب
به تکرار همین شیوه
به کامت جرعه ای می ریز!
اگر می خواهی ، با مستی تو به طعنه با دلم بستیز
مرا از یاد بردی تو ، مگر دیگری را نیز؟
تو را تار می بینم! تو ای صیاد ، ز دام کهنه ات برخیز...

