تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 92


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

جای هر دومون گریستن گفته بودی شده کارت
تو که قابل ندونستی،پر بگیرم به کنارت
پیش تو جام نبود من، می رم  از روزگارت
دلمو شاید بذارم ،تا ابد به یادگارت
دست سردتو فشردن ، در نگاهت هیچ دیدن
دیو من ، آن تنوره های شهوت
در نفس های تو امروز،دود و خاکستر دمیدن
حسرت حرفی محرّک ؛ از لبان تو شنیدن
نعش آرزوی من بود ،دست از  بی تفاوتی هایت کشیدن
من فرشته نبودم! آدمی درگیر بودن
می روم، ناباورانه از تو , ای مرگ دل ؛ دیگر بریدم

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 17:14 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset